امید خسته
+
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت،ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما
چقدر آخر تحمل بلکه آخر رفته پیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامن گیر،کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من،مگیر از من
به دردت خوگرفتم من ،نیستم در بند دامانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم تا بمانم ،پادشاها چیست فرمانت
شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان خنده می گفتم که کو ای ملک سلطانت
به شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 9:12 توسط بابک رشدی ملکی
|
ضمن خوشامد گویی به بازدید کنندگان عزیز ، هدف از ایجاد این وبلاگ آشنایی شعر دوستان از اشعار گوناگون می باشد. خواهشمندیم بعد از مطالعه نظرات خود را بیان نمایید .