سوره تماشا

+

 


به تماشا سوگند

وبه آغاز کلام

وبه پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرفهایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ.

در کف دست زمین گوهر گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را ،به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ،و به افزایش رنگ.

به طنین گل سرخ ،پشت پرچین سخن های درشت .

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم .

برگی از شاخه بالای سرم چیدم ،گفتم:

چشم را باز کنید ،آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به من می گفتند:

سحر می داند !

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بر دارد.

خانه هاشان پر داودی بود ،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم.

 

 

 

هدیه عاشق

+


عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب دجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین،چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دل سوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب

نوگلی چون گل رویش شاداب

گفت به به چه گل رعنایی است

لایق دست چو من زیبایی است

حیف از این گل که  برد آب او را

کند از منظره نایاب اورا

زاین سخن عاشق معشوق پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مثل آن مایه ناز

که نکویی کن ودرآب انداز

خواست کآزاد کند از بندش

اسم گل برد ودر آب افکندش

گفت رو تا که زهجرم برهی

نام بی مهری بر من ننهی

مورد نیکی خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و درست

به نشاط آمد ودست از جان شست

دست وپایی زد وگل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو

ما که رفتیم،بگیر،این گل تو!

بکنش زیب پسر،ای دلبرمن!

یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما

که زخوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب برد

خوبرویان همه را خواب برد

 

 

                                    ایرج میرزا

 

 

امید خسته

+


نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت،ای جانم به قربانت

 

تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما

چقدر آخر تحمل بلکه آخر رفته پیمانت

 

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

حذر از خار دامن گیر،کن دستم به دامانت

 

تمنای وصالم نیست عشق من،مگیر از من

به دردت خوگرفتم من ،نیستم در بند دامانت

 

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

بمیرم تا بمانم ،پادشاها چیست فرمانت

 

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

میان خنده می گفتم که کو ای ملک سلطانت

 

به شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

 

 

 

حراج عشق

 

 

 

چو بستی در به روی من به کوی صبر روی کردم

چو درماندم نبخشیدی به درد خویش خوکردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یکرو تر

من اینها هر دو با آیینه دل روبرو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را

سرای دیده با اشک ندامت شست وشو کردم

صفایی بود دیشب باخیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

ملول از ناله بلبل مباش،ای باغبان،رفتیم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من با می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها

که من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم

 

                                                  محمّد حسین شهریار

حکمت دنیا

 حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای

گفت:یاخاکی ست، یا بادی است، یا افسانه ای

گفتمش:آنکس که او اندر طلب پویان بود ؟

گفت:یا کور است،یا کّر است،یا دیوانه ای

گفتمش:احوال عمر ما چه باشد،عمر چیست؟

گفت:یا برقی است،یا شمعی است ،یا پروانه ای

بر مثال قطره برف است ،در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جا گه بسازد خانه ای ؟

فیلسوفی گفت:اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بردر بتخانه ای

گفتم آن حکمت چه حکمت بود گفت این حکمت است

آدمی را سنگ وشیشه، چرخ چون دیوانه ای

نعمت دنیا ودنیا، نزد حق بیگانه است

هیچ عاقلی مهر ورزد باچنیین بیگانه ای؟

 

 

 

 

مترس ازمرگ

جهان همیشه به پیر و جوان نخواهد ماند

بجز خدای جهان ،در جهان نخواهد ماند

اگر چه مرگ جوان ،داغ میکند دل پیر

مدار غصه که پیر و جوان نخواهد ماند

اجل چو در سد از هیچ در امان مطلب

که هیچ کس ز اجل ،در امان نخواهد ماند

مکوش در طلب عمر عیش جاویدان

که هیچ کس به جهان ،جاودان نخواهد ماند

بر آستان رضا ،سر بنه به حکم قضا  

که هیچ سر، بر این آستان نخو اهد ماند

نشان باقی اگر طالبی، مترس از مرگ

که جز خدای ،ز هستی نشان نخواهد ماند

 

عاشق مشوید

 

عاشق مشوید اگر توانید

تا درد غم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود

دانم که همین قدر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق

تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید

تا آب زچشم خود بزایند

معشوقه وفا به کس نجوید

هر چند زدیده خون چکانید

این است رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نماند

این است سخن که گفته آمد

گر نیست درست بر نخوانید

بسیار جفا کشید آخر

او را به مراد او رسانید

این است نصیحت سنایی

عاشق مشوید اگر توانید!

 

                               

عشق یعنی...

 

عشق یعنی :رویش لطف وصفا

یا شنا در برکه مهر ووفا

عشق:یعنی گریه ای در نیمه شب

عقده بشکستن ،به هق هق زیر لب

عشق یعنی:خنده بر روی پدر

خنده ای شیرین تر از شهد وشکر

عشق یعنی: پاره ابری دلپذیر

تا فرو بارد در آغوش کویر

عشق یعنی:آن که ما عادت کنیم

مهربانی را بهم قسمت کنیم

عشق یعنی :جذبه های آسمان

خند ۀماه از پس ابر زمان

عشق یعنی:کینه ها را کم کنیم

باغ دل از مهر خود خرم کنیم

عشق یعنی:واصل دریا شدن

چون خدا از غیر یکتا شدن