در عذابم من هنوز

یا رب چه عتابی است ؟!

مسکینم و رنجورم

تنهایم و بیمارم

پر دردم و پر سوزم

می سوزم و می سازم

با این دل غمناکم

با دیده ی پر اشکم

می سوزم و می سازم

من سنگ صبورم

همراز دل خویشم

همدرد غم خویشم

جز نیست دل خویشم

کس همنفسم نیست

کس دادرسم نیست

دل رنجورم را مرهمی نبود

خسته ام ، آشفته ام ، ویرانه ام

خسته ی آشفته ی تنهاییم

یارای مرا نیست جز احدیت

بیماری دل جز او نتوان کرد علاج

ذکر تو ای ازلی !

ای ابدی

همه ی ، روز و شبم

زمزمه ی ورد زبانم هستی

بی تو من هیچم و پوچم

من عاشق دیوانه ی تو بوده و هستم

عاشق نام تو

بوده و هستم

جز ذکر تو

تسکین دل بی کس من نیست

هر جا که روم ذکر تو گویم

جز یاد تو در دل

جایگه یاد کسی نیست

جز یاد تو تسکین غم و درد دلم نیست

من عاشق دلتنگم

با یاد تو آرامم

معبود مرا دریاب

آرام مرا دریاب

سراینده : بابک رشدی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

تا کی به تمنای وصال تو یگانه نه

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

در میکده رهبانم ، و در صومعه عابد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

گه معتکف دیرم و در گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد، من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید من صاحب خانه

هر در که زدم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتوی کاشانه تو یی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه

یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

بلبل به چمن زان ،گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم ، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید

دیوانه برون ،از همه آیین ، تو جوید

تا غنچه بشکفته این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ، ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

" شیخ بهایی"

من سکوت خویش را گم کرده ام

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم !

ای سکوت ای مادر فریاد ها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یاد ها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریاد ها !

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من ؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من !

" فریدون مشیری "

ملکا ذکر تو گویم

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی 

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی 

 

همه توحید تو جویم ، همه از فضل تو پویم 

همه توحید تو گویم که به توحید سزائی 

 

تو زن و جفت نداری ، تو خور و خواب نداری 

احد بی زن و جفتی ، ملک کامروایی 

 

نه نیازت به ولادت ، نه به فرزندت حاجت 

تو جلیل جبروتی ، تو نصیر الامرایی 

 

تو حکیمی ، تو عظیمی ، تو کریمی ، تو رحیمی 

تو نماینده فضلی ، تو سزاوار سنایی 

 

بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی 

بری از بیم و امیدی ، بری از چون و چرایی 

 

بری از خوردن و خفتن ، بری از  شرک و شبیهی 

بری از صورت و رنگی ، بری از عیب و خطایی 

 

نتوان وصف تو گفتن ، که در فهم نگجی 

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی 

 

نبود این خلق و تو بودی ، نبود خلق تو باشی 

نه بجنبی نه بگردی ، نه بکاهی نه فزایی 

 

همه عزی و جلالی ، همه علم و یقینی 

همه نوری و سروری ، همه جودی و جزایی 

 

همه غیبی تو بدانی ، همه عیبی تو بپوشی 

همه بیشی تو بکاهی، همه کس تو فزایی 

 

احد لیس کمثله، صمد لیس له ضد 

لمن الملک تو گویی که مرآن را تو سزایی 

 

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید 

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

                                                                                                        " سنایی غزنوی "

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بود است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علوی است یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش ،پرو بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنوم آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است ، نگویی که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم ، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان ، تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامده ام اینجا ، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا ، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار ، یکی دم نزنم

شمس تبریز ، اگر روی به من بنمایی

ولله این قالب مردار ، بهم می شکنم

"شمس تبریزی"